شاه توت

این وبلاگ به سایت www.maahang.com منتقل شده حتما به ما سر بزنید

پدر عاشقی بسوزه !
نویسنده : - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٠

من سرم توی کار خودم بود ....


بعد یه روز یه نفر رو دیدم ....


اون این شکلی بود ! 

ما اوقات خوبی با هم داشتیم ....

من یه کادو مثل این بهش دادم....

وقتی اون هدیه من رو پذیرفت ، من اینجوری شدم!

ما تقریبا همه شب ها ، با هم گفت و گو می کردیم ....

و این وضع من توی اداره بود ....

وقتی همکارام من و دوستم رو دیدند، اینجوری نگاه می کردند ....

و من اینجوری بهشون جواب می دادم ....

اما روز والنتاین ، اون یک گل رز مثل این داد به یه نفر دیگه...

و من اینجوری بودم ....

بعدش اینجوری شدم ....

احساس من اینجوری بود ....

بعد اینجوری شدم …

بله... آخرش به این حال و روز افتادم …

پدر عاشقی بسوزه !



comment نظرات ()