شاه توت

این وبلاگ به سایت www.maahang.com منتقل شده حتما به ما سر بزنید

گفتگو با خدا
نویسنده : - ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٤

گفتگو با خدا

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم

خدا گفت:


 

پس میخواهی با من گفتگو کنی؟

گفتم اگر وقت داشته باشید.

خدا لبخند زد

وقت من ابدیست

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی از من بپرسی؟

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب میکند؟

خدا پاسخ داد:

اینکه آنان از بودن در دوران کودکی ملول میشوند،

عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد،

حسرت دوران کودکی را میخورند.

اینکه سلامتشان را صرف بدست آوردن پول میکنند

و بعد

پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند

اینکه با نگرانی نسبت به آینده

زمان حال را فراموش میکنند

آنچنان که دیگر نه در حال زندگی میکنند

نه در آینده

اینکه چنان زندگی میکنند که گویی نخواهند مرد

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز نبوده اند.

خداوند دستهای مرا در دست گرفت

و مدتی هر دو ساکت ماندیم.

بعد پرسیدم:

به عنوان خالق انسانها

می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند؟

خداوند با لبخند پاسخ داد:

یاد بگیرند که نمیتوان دیگران را مجبور کرد به دوست داشتن خود

اما میتوان محبوب دیگران شد

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد

بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد .

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در

دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم،

ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.

با بخشیدن بخشش یاد بگیرند.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند

اما بلد نیستند احساساتشان را ابراز کنند یا نشان دهند.

یاد بگیرند که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند

اما آنرا متفاوت ببینند

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.

و یاد بگیرند که من اینجا هستم

همیشه.      


comment نظرات ()