شاه توت

این وبلاگ به سایت www.maahang.com منتقل شده حتما به ما سر بزنید

مرد خوشبخت
نویسنده : - ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٤

 

پادشاهى پس از این‌که بیمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهى ام را به کسى مى‌دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم هاى دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور مى‌شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک ندانست.
تنها یکى از مردان دانا گفت:



ادامه ماجرا را در ادامه مطلب ...


پادشاهى پس از این‌که بیمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهى ام را به کسى مى‌دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم هاى دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور مى‌شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک ندانست.
تنها یکى از مردان دانا گفت:
فکر مى‌کند مى‌تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می‌شود.
شاه پیک‌هایش را براى پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن‌ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولى نتوانستند آدم خوشبختى پیدا کنند.
حتى یک نفر پیدا نشد که کاملا راضى باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا مى‌زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگى بدى داشت.
یا اگر فرزندى داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمى چیزى داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهاى یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه‌اى محقر و فقیرانه رد مى‌شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایى مى‌گوید:
« شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام.
سیر و پر غذا خورده‌ام
و مى‌توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگرى مى‌توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک‌ها براى بیرون آوردن پیراهن مرد توى کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!

لئو تولستوى (۱۸۷۲)


comment نظرات ()