شاه توت

این وبلاگ به سایت www.maahang.com منتقل شده حتما به ما سر بزنید

داستان دوست
نویسنده : - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٦

این داستان رو یه جا خوندم واقعا برام دلنشین بود چون  نتیجه گیریش تداعی گر تاثیر یکی از بهترین دوستانمون تو زندگی هست.

این داستان رو که حرف دل ما رو میزنه تقدیم این دوست عزیزمون میکنیم.


 

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود.
من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اواسمش مارک بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد.
با خودم گفتم:


'کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!
من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی کرده بودم.
(مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌
همینطور که می رفتم،‌
تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند
و او را به زمین انداختند.
کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاک ها افتاد.
من دیدم عینکش افتاد و چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد.
سرش را که بالا آورد،
در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم.
بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم..
در حالیکه به دنبال عینکش می گشت،
‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.
همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم،
گفتم: ' این بچه ها یه مشت آشغالن!'
او به من نگاهی کرد و گفت:
' هی ، متشکرم!'
و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند.
از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.
من کمکش کردم که بلند شود
و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟
معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند.
ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟
او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته
و این برای من خیلی جالب بود.
پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم.....
ما تا خانه پیاده قدم زدیم
و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.
او واقعا پسر جالبی از آب درآمد.
من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟
و او جواب مثبت داد..
ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم
و هر چه بیشتر مارک را می شناختم،
بیشتر از او خوشم می‌آمد.
دوستانم هم چنین احساسی داشتند.
صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم.
به او گفتم:
' پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،
‌با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!'
مارک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت..
در چهار سال بعد،
من و مارک بهترین دوستان هم بودیم.
وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم،
هر دو به فکر دانشکده افتادیم.
مارک تصمیم داشت به جورج تاون برود
و من به دوک.
من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند.
مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد...
او تصمیم داشت دکتر شود
و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.
مارک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند.
من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.
من مارک را دیدم.
او عالی به نظر می رسید
و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.
حتی عینک زدنش هم به او می آمد.
همه‌ی دخترها دوستش داشتند.
پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!
امروز یکی از اون روزها بود.
من می دیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است.
بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم:
' هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!'
او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد
( همون نگاه سپاسگزار واقعی)
و لبخند زد:
' مرسی'.
گلویش را صاف کرد
و صحبتش را اینطوری شروع کرد:
' فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند
این سال های سخت را بگذرانید.
والدین شما،
معلمانتان،
خواهر برادرهایتان
شاید یک مربی ورزش.....
اما مهمتر از همه، دوستانتان....
من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن،
بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید.
من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.'
من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم،
در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد.
به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد.
او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.
مارک نگاه سختی به من کرد
و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد:
'خوشبختانه، من نجات پیدا کردم.
دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.'
من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم،
در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه
به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.
پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند
و لبخند می زدند.
همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.
هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید.
با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید:
برای بهتر شدن یا بدتر شدن.
طبیعت ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد
تا به شکل های گوناگون بر هم اثر بگذاریم.
دنبال خدا، در وجود خودمان بگردیم.
حالا شما دو راه برای انتخاب دارید:
1) این نوشته را به دوستانتان نشان دهید،
2) یا آن را پاک کنید گویی دلتان آن را لمس نکرده است..
همانطور که می بینید، من راه اول را انتخاب کردم.
' دوستان،‌ فرشته هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند می کنند،
زمانی که بال های شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز کنند.'
هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد....
دیروز،‌ به تاریخ پیوسته،
فردا ، رازی است ناگشوده

 

 


comment نظرات ()